به گزارش قدس آنلاین، قصههای عاشقانه، قابلیت روایت در دورههای مختلف تاریخ ایران را دارند که همین موضوع نیز به تنوع خوبی در این ژانر منجر شده است. به ویژه در قالب سریال که ظرفیت خوبی برای روایت عاشقانههای پرفرازونشیب داشته و مخاطبان از طیف های مختلف مشکلی برای برقراری ارتباط با آن را ندارند. دوران حکومت قاجار یکی از دورههای تکرارشونده در این مدیوم به حساب میآید که به لحاظ بصری برای مخاطب نیز کنجکاوی برانگیز است. سریال «سرخ و سیاه» ساخته آیدا پناهنده که قسمت نخست آن به تازگی منتشر شد، یکی از همین دسته آثار است که قصهای عاشقانه را در دوران حکومت محمدعلی شاه و روزهای پرالتهاب منتهی به شکست جنبش مشروطه و به توپ بسته شدن مجلس شورای ملی به دستور همین شاه قجری را روایت میکند.
پناهنده که سریال جالب توجه «در انتهای شب» را در کارنامه دارد، این بار فیلمنامه سریال تازه خود را به اواخر دوره قاجار برده و دست روی روزهایی گذاشته که میتواند خود به یک عنصر دراماتیک تبدیل شود. با ساختاری غیرخطی که در قسمت نخست آن با زن جوان متهم به قتل و محبوس در زندان آشنا میشویم و سپس با فلاشبکی طولانی به سالها قبل میرویم. جایی که با «نوروز» با بازی علی شادمان به عنوان قهرمان داستان معرفی می شود و خیلی زود به حادثه محرک نخست میرسیم. نوروز برای تدریس به فرزندان حاکم شهر به ارگ حکومتی رفته و خواهر حاکم دلبسته اوست. منحنی تنش نیز از همین لحظه، شیب صعودی گرفته و هرچه قسمت پایلوت به انتها نزدیک میشود، بیشتر اوج میگیرد.

مواجهه نوروز دلزده از برخورد تحکم آمیز حاکم (با نقش آفرینی پارسا پیروزفر) با کولیهایی که مشغول اجرای نمایش خیابانی و فالگیری و ... هستند، عطف اول را رقم زده و قصه را وارد فاز تازهای میکند.
جایی که نوروز عاشق پیشه در معرکه شکل گرفته میان سربازهای دولتی و کولیها، طرف دومی را گرفته و عاشق دختر کولی جوانی میشود که نامزدش در همین مهلکه به محبس افتاده است. عشق در یک نگاه، چالش پرریسکی برای آیدا پناهنده و ارسلان امیری به عنوان نویسندگان فیلمنامه به حساب میآید که تا حدودی قابل قبول از کاردرآمده و مخاطب را متقاعد میکند. به ویژه اینکه شخصیت نوروز به عنوان نقاش و طراح فرش، دل نازکی هنرمندانه ظریفی با خود دارد. درست در تضاد با روحیه کاسبکارانه برادر بزرگترش، سلمان خان که به کشمکشهای میان این دو سروشکل خوبی داده است به ویژه سکانس بردن کولیها به حیاط بزرگ خانه برادرش که تضادها را پررنگ کرده و وجوه دیگری از شخصیت نوروز را به نمایش میگذارد.
عدالتخواهی، یکی از ویژگیهای قهرمانهای کلاسیک به حساب میآید که نوروز نیز به آن مزین شده و او را در تقابل با قدرت و نمایندهاش قرار میدهد. به ویژه در سکانسهای پایانی که پناهنده، ته دل مخاطب خود را آشوب کرده و منتظر تماشای فرجام کار نگه میدارد.
رفت و برگشتهای زمانی هم در قسمت اول به اندازه بوده و مخاطبی را که تازه با شخصیتهای متعدد سریال آشنا را شده، گیج نمیکند. از فیلمنامه که بگذریم، «سرخ و سیاه» فضاسازی مناسبی دارد و اجزای مختلف آن کاملا در خدمت کارگردان قرار دارند؛ از طراحی صحنه و لباس تا گریم که مخاطب را به یکصد و بیست سال پیش میبرند.
دکوپاژ فیلمنامه نیز به گونهای است که در آن خبری از جلوه گریهای کارگردانی نبوده و در عین حال خبری هم از گافهای مرسوم در سریالهای تاریخی نیست؛ ظریف و دقیق همچون فرشهایی که در کارگاه سلمان خان و نوروز بافته شده و نگاه مخاطب را معطوف خود میکند.

یکی از چالشهای مهم در سریالهای تاریخی، انتخاب بازیگرانی است که هم با نقشها جفت و جور شده و هم چهرهشان طبیعی و به دور از عملهای زیبایی متعدد باشد. پناهنده نیز تلاش کرده با رعایت هردو موضوع، تیم بازیگران سریالش را شکل دهد. علی شادمان انتخاب مناسبی برای نوروز نقاش و عاشقپیشه به حساب میآید که شکنندگی چهرهاش قطعا به کار نقش میآید. همین طور پارسا پیروزفر که تجربه همکاری درخشانی را با پناهنده در سریالی قبلیاش داشته و اقتدار موجود در نقش را خوب از آّب درآورده است.
«سرخ و سیاه» در قسمت نخست، قصه و شخصیتهای خود را به نحو مطلوبی معرفی کرده و گره هایی هم به آن زده که مخاطب را به تماشای قسمت های بعدی ترغیب میکند.
نویسنده: محمد جلیلوند



نظر شما